خداوندا تویی تنهاترین روی زمین ما
خداوندا تو می دانی که هر بنده چه می گوید
خداوندا تو می دانی که هر بنده چه می خواهد
خداوندا اگر روی کسی را در نهان بینی
خداوندا به فریادش رسی چون ناتوان بینی
خداوندا اگر این بنده ناچیز برخیزد
بگیرد خرده بر دنیا که این است و چنان باشد
تو ای قادر بگیری دست او را باز
کنی وحیی به سان جبرییل آغاز
که ای بنده تو را من بهتر از خود می شناسم هی!
ز دنیایی که من افراشتم با صدهزاران پی
چرا اینگونه می نالی چرا اینگونه می خوانی مرا با صدهزاران "هی"
تو "هی" می گویی و من هم همان الله بی یارم
تو آ یارم بشو تا من تو را خواهم
همان لحظه که دیدارت کنم عالم به وجد آید
کند شادی دگر دوران غم به سر آید
تو گو الله من یاری ندارد
چه دنیا و چه نعمت ها که دارد
و ادامه دارد...
ای کاش یاد بگیریم که زیر بارهای خمشی و پیچشی زندگی نقطه تسلیم را بالا بگیریم و مقاومت شکست را حداکثر بگیریم تا چرخ دنده های زندگیمان از لهیدگی و تداخل در امان باشد.
" طراحی اجزا ماشین" نوشته "شیگلی" !!!
زندگي آرام است مثل آرامش يك خواب بلند
زندگي شيرين است مثل شيريني يك روز قشنگ
زندگي رويايي است مثل روياي ِيكي كودك ناز
زندگي زيبايي است مثل زيبايي يك غنچه ي باز
زندگي تك تك اين ساعتهاست
زندگي چرخش اين عقربه هاست
زندگي راز دل مادر من
زندگي پينه ي دست پدر است
زندگي مثل زمان در گذر است
«و ان جاهداك عَلي اَنْ تُشِركَ بي ما ليسَ لك بِه علم فَلا تُطعهُما و صاحبهُما فِي الدنيا معروفاً و اتّبع سبيلَ مَن اَناب الي ثم اليَّ مرجعكم فانبئكم بما كنتم تعملون»
اگر پدر و مادر تو كوشيدند نسبت به تو كه شرك بورزي، چيزي را كه نسبت به آن علم و آگاهي نداري، اطاعت از ايشان نكن ولي در امور دنيا با آنها به معروف برخورد بنما. لقمان(15)
وجود پيوندهاي عاطفي عميق ميان والدين و فرزندان، بيانگر رابطه گسست ناپذير بين ايشان مي باشد. و اين يك سنت الهي است كه در آفرينش به وديعت گذارده شده. بنابراين احسان به والدين به عنوان يك حكم عمومي مورد پذيرش همة افراد در هرگروه و با هر درجه از اعتقاد مي باشد و احترام و قدر شناسي فرزندان از پدر و مادر در همة شرايط و در هر اوضاع و احوالي لازم و استثنا ناپذير است. به همين جهت در شريعت اسلام، احترام به پدر و مادر چه مسلمان و كافر، امري ضروري به شمار مي آيد.
متن زیر توصیف یکتاپرستی از امام علی است. در خطبه اول نهج البلاغه یکتاپرستی را چنین توضیح میدهد:
«نخستین پایه دین شناخت او[خدا]ست ،و کمال شناخت او راست دانستن(تصدیق) اوست، و کمال راست دانستن او یگانه دانستن اوست، و کمال یگانه دانستن او اخلاص برای اوست، و کمال اخلاص برای او نفی چگونگی(صفات) از اوست. زیرا هر صفتی گواه آن است، که غیر موصوف است و هر موصوفی گواه آن است که غیر صفت است. پس هر کس خدای منزه را وصف کرد برای او قرینی قرار داد، و هر کس برای او قرینی قرار داد او را دو پنداشت، و هر کس او را دو پنداشت او را بخش بخش کرد، و هر کس او را بخش بخش کرد، پس او را نشناخت، و هر کس او را نشناخت، به سویش اشاره کرد، و هر کس به او اشاره کرد پس او را محدود کرد، و هر کس او را محدود کرد پس او را شمرد...»
نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد !
نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت !
ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد
گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش
و او یک ریز و پی در پی دم گرم خودش را در گلویم سخت بفشارد
و خواب خفتگان آشفته تر سازد
بدینسان بشکند در نیمه های شب سکوت مرگبارم را
عنوان : راه محمد
نویسنده : عباس محمود العقاد
مترجم : دکتر اسدالله مبشری
موضوع :
کتاب " عبقریه محمد " که به قلم استاد محمود عباس العقاد نویسنده و شاعر بزرگ مصر نوشته شده است و تاکنون چند بار به چاپ رسیده است کتابی است که زندگی داعی بزرگ جهان " محمد(ص) " را با اصول تحلیلی شرح می دهد و شرح می دهد که جهان در چه ظلمت عمیق و متراکمی سر گردان بود و چگونه به ظهور رهبری نیاز داشت و چگونه محمد(ص) با تمام صفاتیکه رهبر جهانرا ضروریست طالع گشت و دنیای طوفان زده و تیره را آرام و روشن ساخت .
در این کتاب نویسنده با مدارک مسلم تاریخی و دلائل تردید ناپذیر عقلی به ایراد کشیشان و نویسندگان اروپا درباره ی اسلام و آورنده ی آن پاسخ می گوید و پس از ذکر مقدمه شخصیت محمد را شرح می دهد .
پرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت : اما من درخت نيستم . تو نمي تواني روي شانه ي من آشيانه بسازي.
پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدم ها را خوب مي دانم . اما گاهي پرنده ها و انسان ها را اشتباه مي گيرم .
انسان خنديد و به نظرش اين بزرگ ترين اشتباه ممكن بود .
پرنده گفت : راستي ، چرا پر زدن را كنار گذاشتي ؟
انسان منظور پرنده را نفهميد ، اما باز هم خنديد .
پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است . انسان ديگر نخنديد . انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد . چيزي كه نمي دانست چيست . شايد يك آبي دور ، يك اوج دوست داشتني .
پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را هم مي شناسم كه پر زدن از يادشان رفته است . درست است كه پرواز براي يك پرنده ضرورت است ، اما اگر تمرين نكند فراموشش مي شود .
پرنده اين را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اين كه چشمش به يك آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد .
آن وقت خدا بر شانه هاي كوچك انسان دست گذاشت و گفت : يادت مي آيد تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود . اما تو آسمان را نديدي .
راستي عزيزم ، بال هايت را كجا گذاشتي ؟
انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس كرد . آن گاه سر در آغوش خدا گذاشت و گريست !!!!!
اي خدا مي شود بازهم به ما بالهايمان را بدهي...
در زمان قديم، پادشاهي تخته سنگي را در وسط جاده قرار داد و براي اينکه عکسالعمل مردم را ببيند، خودش را جايي مخفي کرد. بعضي از بازرگانان و نديمان ثروتمند پادشاه بي تفاوت از کنار تخته سنگ مي گذشتند.
بسياري هم غرولند مي کردند که اين چه شهري است که نظم ندارد. حاکم اين شهر عجب مرد بيعرضه اي است ... با وجود اين هيچ کس تخته سنگ را از وسط راه بر نمي داشت.
نزديک غروب، يک روستايي که پشتش بار ميوه و سبزيجات بود، نزديک سنگ شد. بارهايش را زمين گذاشت و با هر زحمتي بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را کناري قرار داد.
ناگهان کيسه اي را ديد که وسط جاده و زيرتخته سنگ قرار داده شده بود. کيسه را باز کرد و داخل آن سکه هاي طلا و يک يادداشت پيدا کرد.
پادشاه در آن يادداشت نوشته بود: «هر سد و مانعي ميتواند يک شانس براي تغيير زندگي انسان باشد.»